تبليغاتX
هيچ كسي نیست !

هيچ كسي نیست !

«هيچ‌چيز» توشه توست و «هيچكس» معشوق تو. در سفري كه نامش عشق است.

GACH18

E-MAIL

HOMEPAGE

ميدوني، طاقت جدايي رو ندارم
با تو من،مثل صد تا بهارم

مي خوام که، نري تو از کنارم
ازت زياد ،خاطره دارم

مي خوام اسمتو، من نفس بزارم
از تو بگم ،در سايه سارم

هر جا بري، من دوست مي دارم
از عاشقاي ،اين ديارم


به ياد، شبهاي زير باروون
که خيس مي شد ،تموم سرو پاهامون

شبها همش من خواب تو رو مي ديدم
زير هفت تا آسمون رو زمينم


ميدوني ،طاقت جدايي رو ندارم
با تو من،مثل صد تاا بهاارم

مي خوام که، نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 22:57 توسط اسی |


می خوام امروز با این نوشته هام با تو حرف بزنم

می خوام بگم که ازهمون روزاولی که خدا توروسرراه من

گذاشت

عاشق اون نگاه معصومت شدم

اون روز آغاز زندگی من بود ، تولد دوباره ای برام بود

بهترین روززندگی من همون روزی بودکه با توآشناشدم،حس

میکنم خوشبخت ترین فرد روی زمین فقط خودم هستم.

بهترین لحظات زندگی من وقتی هست که با تو هستم.

هیچ وقت ازدیدنت سیرنمیشم،هیچ وقت ازیادم نمی ری

هیچوقت

هر روز که می گذره بیشتر از دیروز به تو علاقه مند میشم.

شباخواب به چشمام نمی یاد،خودمم نمی دونم،

فکرکنم عاشق شدم.

همیشه سعی کردم رفتارم با تو جوری باشه

که از دستم ناراحت نشی

مخوام همون فردی که تو دوست داری باشم

نمی دونم اگه خدای نکرده مشکلی سر راهمون قرار بگیره

چی به سر من میاد؟

نمی دونم همین قد که من دوستش دارم اونم منودوست

داره یانه؟

خدایا خودت این راه و پیش پای من گذاشتی،

خودتم بهم کمک کن.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:10 توسط اسی |


به چشماي خودت قسم ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده  صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا يه كم دوستم داشتي بيا

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 13:8 توسط اسی |


هيچ کس صدای بانوی منو وقتی اشک ميريزه نمی شنوه.

وقتی گريه می کنه٬مجبورت می کنه بدو بدو

خورشيدو تعقيب کنی و برش گردونی

تا گوشه ای از اسمونهای تاريک و عذاب اورشو روشن کنه

وقتی اشک می ريزه.

در صبح مه گرفته قدم می زنه٬

رويای گذشته های طلايی٬تو چشمهاش منعکس ميشه.

ولی به زودی سايه های بعد از ظهر ٬از همه طرف محاصره ش می کنن

وبانوی منو می ترسونن تا وقتی اشکش در بياد...برای من...

بانوی منو می ترسونن تا اشکش در بياد.

ممکنه ديده باشيش که زير نور چراغت دراز کشيده ٬

و عجيب نيست اگه پچ پچشو هم شنيده باشی

پس همونی باش که لبخند پنهانشو باهاش قسمت می کنه

ولی بانوی منو وقتی گريه می کنه بهم باز گردون...به خاطر من

بانوی من وقتی گريه ميکنه به من نياز داره.

وقتی گريه می کنه٬مجبورت می کنه بدو بدو

خورشيدو تعقيب کنی و برش گردونی

تا گوشه ای از اسمونهای تاريک و عذاب اورشو روشن کنه

وقتی اشک می ريزه

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:58 توسط اسی |


 

هيچ كس نيست !

عكس در اندازه بزرگ  

اگر روزى من مردم وتومرادوست داشتي هر پنج شنبه به مزارم بيا وشاخه گل سرخي برايم بياور تا آن شاخه گلي که به تو دادم به خاطر بياورم ...ولي اگر تو مردي من فقط يک بار سر قبرت خواهم آمد وآن دسته گل سفيدى که باخون خودم سرخ خواهم کرد به توهديه ميکنم ودرکنارتوعاشقانه جان ميسپارم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 12:52 توسط اسی |


چشمانت را برای زندگی می خواهم

 اسمت را برای دلخوشی می خوانم

 دلت را برای عاشقی می خواهم

صدایت را برای شادابی می شنوم

 دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم

 عطرت را برای مستی می بویم

خیالت را برای پرواز می خواهم

 و خودت را نیز برای پرستش

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:7 توسط اسی |


      در اوج دلتنگی و دلشکستگی,

    در نهایت بی کسی و بغض,

    زمانی که همه فراموشت کرده اند,

    ومحبت و دوستی و از تو دریغ می کنن,

    آن زمان که دستی نمی بینی تا به یاریت بشتابد,

    وشانه های غمگین و خسته ات را پناهی باشد,

       بدان همیشه گوش شنوایی منتظرشنیدن  غصه  های   توهست.

    آرام غصه هایت را بگو

    بغض های کهنه و نشکسته ات را در حضورش بشکن.

    از جاری شدن اشکهای بی بهانه ات شرم نکن...!

              آری خدا هست...!

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 16:51 توسط اسی |


دل شکسته ام گرفته است......

 

و باز در یک عصر پاییزی دلم گرفته است....

 

دلی که همچو برگهای درختان پاییزی زرد و خشک و خسته است ...

 

آری دل شکسته ام بدجور گرفته است.....

 

قدم میزنم در کوچه پس کوچه های شهر پر از سکوت...

 

 

یک غروب سرد و بی روح پاییزی ، یک دل تنها و دلتنگ

 

 با کوله باری از غم و غصه و یک سوال بی جواب!

 

قدم میزنم و به سرنوشت خویش می اندیشم!

 

و باز در یک غروب پاییزی دلم بدجور تنگ شده است....

  

یک عصر سرد پاییز ، یک نیمکت خالی ، و برگهای زردی که

 

با همان نسیم آرام باد بر زمین میریزند....!

 

یک بغض غریب در گلویم ، یک احساس بر باد رفته در وجودم ، یک

 

رویای محال در خیالم ، با پاهای خسته و دلی نا امید از این زندگی همچنان

 

 قدم میزنم با همان دل شکسته و دلتنگ.....

 

دستان خالی ام ، قلبی پر از آرزو در دل اما نا امید ، صحنه تلخ غروب

 

 در میان برگهایی که از درختان می افتند....

 

دلم خیلی گرفته است و ....

 

بیا و با حضورت دستان گرمت را در دستان سردم بگذار ، این پاییز سرد

 

را بهاری کن ، و به این برگهای زرد و خسته جانی تازه ببخش.....

 

بیا تا دوباره با دلی پر از امید و دلگرمی با حضور تو اینبار

 

عکس پاییز را زیباتر از بهار برایت نقاشی کنم....

 

 

 

 

کوچه و رهگذر

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 22:0 توسط اسی |


+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:57 توسط اسی |


آسمان ببار

بگذار اینبار سر بر شانه های تو بگذارم و بر روی خاطراتم ببارم

وتو ای دریا مرا در خودت گم کن

میخواهم اینبار هیچ کس نتواند مرا بیابد

غرق شوم

در خودم

در خاطراتم

ودر خیالم

تا دیگر هیچ کس دلیلی برای گریه ام نخواهد

شاید خود را فراموش کنم اززمین

و نامم را پاک کنم از میان زمینیان

شاید ناقوس زندگی ام ر ا در ساعت های التهاب تنهایی بنوازم

شاید تو را به یاد اورم و از خودم بگذرم

شاید خود را فراموش کنم

شاید....................

 

از بابت دير آپ كردن شرمنده دوستان

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 21:50 توسط اسی |